تبليغاتX
""قلم باز""

""قلم باز""

نویسنده: رضا خزائیان مقدم

دالان خزان مرا به سوی خود می کشید

درختان در ردیف های متوالی به هم نگاره می رفتند

صدای نجوای برگها به گوش می رسید

نگاه های آخر بود و چشم ها پر اشک

دست ها از هم جدا می شد

سقوط

………………………………………………………

تاریکی... سایه ای سنگین

پل... آب روان

تابوت... شناور

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 5:41 قبل از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

نویسنده: رضا خزائیان مقدم

آدم نامه

از وقتی زمین زمین شد و آدم آدم، درختان سیب بر زمین ریشه دواندند و شروع کردن به بار دادن سیب هایی که در سبد بر پشت آدم سنگینی کردند و قامت خمیده ای ساختند از آن قامت برافراشته ای که جز فرمان و اشاره چیز نمی دانست...

حوا نامه

از وقتی زمین زمین شد و حوا حوا، دخترکی تنها بر گوشه ای از زمین نشست، با هسته سیبی در دست. با نگاه و ترس از اینکه نکند موجودی دیگر باشد و او را ببیند و هسته‌ را به تاراج ببرد. از هوش زنانه بهره برد و آن را در چاله ای که در زمین حفر کرده بود نهاد و پوشاند...

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 5:26 قبل از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

 

هفت

  • نویسنده: رضا خزائیان مقدم

صدای ماشین‌های پلیس و آمبولانس تمام محله را به جنب و جوش درآورده بود. حاج صفی، کفاش محل، روی زمین نشسته بود و خاک‌های باغچه را به سر و صورتش می‌ریخت. پچ پچ ها اوج گرفته بود که ناگهان همه ساکت شدند. فردی که با ملحفه‌ی سفید پوشانده بودنش را به بیرون آوردند و در آمبولانس قرار دادند. حاج صفی که چند لحظه ای در یک جا خشکش زده بود ناگهان با فریادهای دردآوری سکوت را شکست. مردم دور او را گرفته بودند و مداوم آب قند به خوردش می‌دادند، ولی چه فایده. او از هوش رفته بود.

***

دادخواست خوانده شد و قاضی حکم را جاری ساخت:

_" طبق نظر هیئت منصفه و شواهد موجود، متهم گناهکار تشخیص داده شده و بنا به خواست ولی دم؛ قاتل قصاص می‌شود."

 

برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

 

 نویسنده: رضا خزائیان مقدم

 

گفتم چه می بینی؟

گفت: سایه ای از هر آنچه که تو در دل بینی.

گفتم من جز تصویری ذهنی از هر آنچه گویند نمی بینم.

گفت: دیدگان را چه سود است، وقتی زیبایی فقط در عالم ذهن پیداست.

گفتم ذهن از شنیده هاست که شکل می گیرد و من شنیده ام: " شنیدن نیست به مانند دیدن".

گفت: آری چنین است،  اما تو سعی بر این دار که بر ندیدن عادت کنی، زیرا من دیده ام آنهایی که می بینند و نمی شنوند. _ زندگی از آن توست، تو که موسیقی ای جان سوز می شنوی و رنگ تصویری جان گداز بر آن می زنی. تو که در ظلمت دیدگانت جز نوری که سوسو کنان بر دلت    می تابد نمی بینی. ای کاش می دیدم، می دیدم هر آنچه که تو می بینی. ای کاش می شنیدم،  می شنیدم آن صدایی که تو با آن قامت بر افراشته ای و این این چنین می پنداری.

گفتم اکنون می بینم، این تو هستی و آن دیوار و دیگری... .

گفت: بلی، درست می بینی. خواب چند ساله ی چشمانت با بیداری چشمان من بر صورتت ممکن شده است. پس ببین و زیبایی را بر من بگو.

چرا دیگر صدایت را نمی شنوم؟ کجا رفتی؟ _ گفتم، گفتم این را که هر جا بر شما خوابگاه شود سازه ای از دروازه ای بی درب می زنید بر گوش.

 شما چه فکر می کنید؟ آری، شما که می خوانی و می بینی. آیا تو که می بینی، می شنوی؟ می شنوی آن صداهایی که تو را می خوانند؟ صداهایی که می گویند ببینید، ببینید و تامل کنید در آنچه دیده اید. این ها از برای رهنمودی بیش نیست. پس به آنچه می ببیند و فکر می کنید، بیاندیشید.

نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

 

کتابچه ی آموزش

نویسنده: جری برافی                                          

مترجم: رضا خزائیان مقدم   

                                                      

این کتابچه تلفیقی از اصول آموزش موثر می باشد که از تحقیق در کلاس های درس بیرون کشیده شده است و بیان کننده جنبه های کلی برنامه تحصیلی، آموزش و ارزیابی از آن می باشد که همانند سازماندهی کلاس و تمرین های مدیریت شده ای است که آموزش های موثری را دربر دارند.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

عروسك گم شده

نویسنده: رضا خزائیان مقدم

يك ليوان چاي مال تو. اينم مال تو. قشنگ تقسيم كردم ديگه، حالا بخورين.

دستتو بده من سارا، مي خوايم بريم خريد. تو هم همين جا بمون دارا. سارا ميشه ماماني و تو هم ميشي بابايي. ولي بابا سبيل داره، يه لحظه همين جا بمون الان برمي گردم. بابا! بابا! از اون ذغالات به منم ميدي؟ مي خوام نقاشي كنم.

 

برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

 

نویسنده: رضا خزائیان مقدم

 

آخر چه هستی تو که این چنین مرا آشفته ای

صدایت را نمی شنوم ولی با تمام وجود حست می کنم

چرا به یکباره مرا به وجد می آوری

چه می بینی! چه می شنوی! چه لمس می کنی!

دنیای من سراسر بیم است و امید

 

 

 مجموعه ی بیم و امید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1390ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

 

نویسنده: رضا خزائیان مقدم

... بالاخره پس از این همه مدت بدستش آوردم.

اسمم محمد، محمد مدقالچی. 26 ساله  و دیپلمه.

دو سه سال پیش بود که شروع کردم بدنبال یک کار نون و آب دار  گشتن و حالا بعد از این همه خر حمالی که تو این مغازه اون مغازه کردم بلاخره موفق شدم کاری رو که می خواستم  پیدا کنم.

بچه که  بودم هر وقت با بچه های محل  دعوام می شد نمی دونم مادرم از کجا خبردار می شد و عین آقای عزرائیل که ارادت خاصی نسبت به ایشون داریم  یهو  سر می رسید، گوشم دست به دست  مادرم می رفت و  منم کشان کشان بدنبال گوشم می رفتم.  وقتی به خونه می رسیدیم در انباری باز می شد  و من  به اون اتاق نمناک تاریک بوگندو که از تخم سوسک تا خود سوسک توش پیدا می شد روانه      می شدم و بعد در بسته می شد.

 

 

برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|

 

نویسنده: رضا خزائیان مقدم

در آپارتمان را باز کردم و وارد شدیم.

مثل عادت هر روزمان تا آخرین لحظه ای که همدیگر را می دیدیم با هم صحبت

می کردیم، یعنی تا واحد ما در طبقه دوم ، درست بعد از اینکه از سیزده پله به بالا

 می رفتیم .

 برای خواندن متن کامل  بر  روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط رضا خزائيان مقدم|


آخرين مطالب
» حرف ذهن
» داستان کوتاه کوتاه
» داستان کوتاه هفت
» عالم ذهن
» ترجمه کتابچه ی آموزش
» داستان کوتاه عروسک گمشده
» مجموعه ی بیم و امید
» داستان کوتاه مرده شور
» داستان کوتاه پله ی سیزدهم
Design By : Pars Skin